تبليغاتX
شوونگ
شوونگ



پرواز

پرواز سخت بی آسمانی

آسمان تصویری بر پرده

پرده ای آویخته بر دیوار

باز هم دیوار

پرواز را به خاطر بسپار

بی تکرار خاطره ها

بی بال و بی پر

بی اندیشه ی نقاشی آسمان

با ذهن پرواز را تمرین کن...

 

پرواز را به خاطر بسپار

شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط ا.رها |

تبعیدگاه

بگذار تبعیدگاه من

شهر پر تپش سرخ و گرم خون قلب تو باشد

که من فسرده ی گذشته ام

به موسیقی آرام و موزون شهر قلب تو

التیام امروز یابم...

تا در گهواره قلب تو

 به بکارت دوران کودکی خویش بازگردم.

من روح پاک و خواسته های پاک

من لبخند پاک و آرزوهای پاک کودکی خویش را می خواهم.

بگذار

در تبعیدگاه قلب تو

به دوران کودکی خویش بازگردم.

جمعه دهم مهر 1388 توسط ا.رها |

دانژه

آن صندلی سرد همیشگی

رو به شیشه های سرد بی خیالی

که تصویر انعکاس برق نگاهی بود

در سرمای زمستانی سرد

در گرمای تابستانی نیز سرد.

نه قهوه ی گرم

نه نوشیدنی لیمویی سرد

هیچ چیز تصویر او را در شیشه های سیاه بی تخیل

تاب نمی آورند

مگر آن ساعت صبور

که مدام در تخیل خویش در اندیشه ای تکرار می شود...

تپش عشق....

جمعه دهم مهر 1388 توسط ا.رها |

خورشید نیمه شب

نادرنادرپور

مرد می گفت که : خورشید از آن زاویه خواهد تافت
نقطه ای را به سرانگشت نشان می داد
ما ، بدان سو نظر افکندیم
 نقطه ای سرخ ، در اقصای مه آلوده ی شب می سوخت
 مرد ، می گفت که : خورشید، ازین پس نه همان بادیه پیمای کهنسال است
که همه روزه فلق را به شفق می دوخت
بل جوانی است سهی قد و میان باریک
گندمی موی و طلایی چشم
که حریری به صفای نمک و نور به تن داد
نیمتاجی زده بر گیسو ، چون شانه ی پوپک ها
چکمه ای کرده به پا ، سرخ تر از پنجه ی اردک ها
 اسب می راند و ، از راه نمی ماند
 تا شما را به تماشای جهان خواند
همه ، خورشید جوان را به گمان دیدم
 شوق دیدار چنان بود که گرییدیم
2
گرچه دیدیم که شب ، یکسره تاریک است
مرد ، می گفت که : آن معجزه نزدیک است
پس ، دگر باره به سویی که نشان داد ، نظر کردیم
ناگهان برق در آن نقطه ی موعود ، حریق افروخت
گوشه ای از شب تاریک در آن آتش خونین سوخت
پیری از شعله برون آمد
از کلاهی که شباهت بر عرقچین لئیمان کلیمی داشت
 مویی افشانده بر اطراف سرش چون کاه
در قبایی که تعلق به غلامان قدیمی داشت
پیکر فربه او ، کوتاه
دیده ی سرخ برافروخته اش گریان
پای لنگش چو همان بادیه پیمای کهن ، عریان
پنجه ی سوخته اش غرقه به خون آمد
در افق ، یک دم ، چون صبح نخستین ماند
پس از آن ، روی عزیمت به قفا گرداند
همه ، خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدیم
 شدت گریه چنان بود که خندیدم

سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط ا.رها |

فرزند من کجاست؟

سیاوش کسرایی

ای جنگ جنگ جنگ
ای جنگ آدمی کش ای جنگ تیز چنگ
فرزند من کجاست
روی کدام خاک غریبی غنوده است ؟
در خواب دیدمش
 از روی تپه های شقایق
چون ابر می گذشت
سر در پی اش نهادم و با نام خواندمش
 گم شد فراز دشت
 اینک ای جنگ کینه جو
 با من بگو که او
 روی کدام پشته به غربت عنوده است
 روی کدام سنگ
با گل به گل شقایق پر پر به پیرهن
با تیره فام توده خاکی درون چنگ؟

سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط ا.رها |

شمال نیز

اسماعیل خویی

جنوب شهر را باران ویران خواهد کرد .

جنوب شهر را
باران
ویران خواهد کرد .
و من – شگفتا ! – غمگین نمی شوم .
نگاه کن :
تمام اندوهش را ابر در فضای باران پاشیده ست .
و من ، که عاشق اندوه بوده ام ،
نگاه می کنم ، اما
از این تماشا غمگین نمی شوم .
نگاه می کنم ، اما
به غیر ابر نمی بینم
که می سراید ...
اندوهش را ؟ ...
نه !
سقوط غم را در خود باید جشن بگیرم .
نگاه می کنم ، اما
به غیر ابر نمی بینم
که می سراید خشم شبانه خود را ،
و می نوازد در آذرخش ، در رگهای من ،
سرود سرکش بیدارتازیانه خود را .
سقوط عاطفه های لطیف را درخود
باید
امشب
جشن بگیرم .


ادامه مطلب

سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط ا.رها |

نقش زندان

در این چهار دیواری زندان انفرادی

میله ها دیگر ذهن مرا مهار نمی کند

در خلوت پر تب و تاب زندانم

ترا نقش می زنم

با روحت پرواز را تجربه می کنم

من در تمام لحظه های پر دردم بی فریادی ترا حس می کنم

بهای داشتن تو دردی ست که باید به جان برم

ای همه ایمان من

آزاده ترین من

بهای داشتن ترا باید به درد و خون پرداخت کنم

که در نزاری و کمای افیون نان ترا به کم باخته ام...

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط ا.رها |

وقتی آزاده آزاد شد

سال ها پیش از این بود

آری

سال ها پیش از این سال بی رویای خونین

دست هایم را تابی بود

چشم هایم را تبی.

سال ها پیش از این سال ننگ و سال اشک

پرتو چشمان ترا داشتم

در سرمای زمستان محبت

و دست هایم گرم حرم مهربانی بی منت عشق تو بود.

سال ها پیش از این سال حقارت

خاک دست های ترا داشتم

در تب بی حاصلی چشم امیدم

و آرزوهایم در دست های تو بار می گرفت.

سال ها

آری

سال ها پیش 

در اسارت تو

پشت میله های سرد اتاقی بی نور

آفتاب خنده های ترا آه می کشیدم.

سال ها

آری سال ها پیش

 در اسارت تو

من رسم زندان و زندانی و هوای آزادی را مشق می کردم

تا روزی که تو باشی و من باشم و آزادی.

اینک در دستان تو کلید زندان تو است

و در چشمان من میله ها محو شده اند.

اینک پرتوی خنده های تا بر چشم های سرم و دست های فسرده ام احساس می کنم

اینک من ترا احساس می کنم

کلید را در قفل چرخانیده ای

من صدای جیرجیر حقیر اسارت را می شنوم که قلب ش از حرکت باز می ایستد

و سکوت

 

تو مانده ای در فضای باز قلب من

من مانده ام و باران رحمت چشم های تو بر خاک بی بار وجود من

تو مانده ای و من و آزادی

 

با هم آزادی را در آغوش می کشیم. 

۸۸/۵/۱۴

رشت

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط ا.رها |

گیاه بی گناه

دیری ست

دست های خسته ی این گیاه بی گناه

پنجه بر دیوار کج این خانه  ی ویران می ساید.

دیری ست

دست های خسته ی این گیاه بی گناه

پنجه بر شیشه های تیره و تار این خانه ی ویران می ساید.

من به آوای سایش این پنجه های خسته

خواب را بر پلک های خسته

حرام شنودن می کنم.

شنودن از داستان تولدهای این خانه

شنودن از خنده ها و گریستن ها

شنودن از رفتن و بازنگشتن ها


18/3/88

رشت

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط ا.رها |

صدا

دیرگاهی ست در این هیاهوی رفتن ها

رنگ و نقش هدفی نیست

دورها صدایی که می خواند

لکنت سنگفرش و پا و جاده را می شناسد.

هدفی نیست امیدی نیست

روز و شب درهم آمیخته است

نقش سکوتی اگر بر لب ها ست

خستگی از بی امان گفتن هاست

و گرنه از هزار گفتن ها

واژه بی معنای تکرار ناشنوده می ماند

و

آدم ها

همچنان می گویند

از صدایی که از دورها می آید

صدایی که از دورها می خواند

صدایی که در تکرار جز انعکاس مرده ی واژه ها نیست.

اما سحر صدای دورها

همچنان باقی ست

چشم ها می بندد

دست ها وا می نهد

گر آهنگ موزون تپشی هم به گوش آی

وهمی را می ماند که ناشنوده باید انگاشت.

دیرگاهی ست که در این هیاهوی آمدن و رفتن ها

رنگ و نقش امیدی نیست

هدفی نیست در این تکرار ها

دست ها خشکیده است

چشم ها نابیناست

گوش ها ...


16/3/88

رشت

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط ا.رها |

در سبز های سبز

خسرو گلسرخی

در زیر پلک خیس جنگل
در سبزهای سبز جنگل
کوچک
 چوپان تنهایی ست
 که هر غروب در نی
فریاد جنگلی ها را
سرریز می کند
جنگل صدای گمشدگی ست
جنگل
صمیم وحدت ماست
و چشم های کوچک
باور نمی کند
اینک صدای او
در پیچ و تاب سرد سیاهکل
گل می دهد
در زیر پلک های خیس جنگل
در سبزهای سبز شمالی ام
کوچک
یک نام یا صداست
آواره ی غم نشین
هر عصر می نوازد
آهنگ کهنه را
و با صدای نی لبکش
آن ها
برادرانم
گل های هرزه را
با خون پاک خود
تطهیر می کنند

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط ا.رها |

باران نمی تواند

سیاوش کسرایی

نه نه نمی تواند باران
کز جای برکنی
یا بر تن زمین
با تار و پود سست
پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی
با دانه دانه های پرکنده
با ریزشی سبک
با خاکه بارشی که نه پی گیر
نه نه نمی توانی باران
هرگز نمی توان
باران ! تو را سزد
کاندر گذار عشق دو عاشق
در راه برگ پوش
حرف نگفته باشی و نجوای همدلی
باران !‌ تو را سزد
کز من ملال دوری یک دوست کم کنی
می ایدت همین که بشویی
گرمای خون
از تیغ چاقویی که بریده است
نای نحیف مرغک خوشخوان کنار سنگ
یا برکنی به بام
آشفته ککلی ز علف های هرزه روی
اما نمی توانی زیر و زبر کنی
نه نه نمی توانی زین بیشتر کنی
این سنگ و صخره های سقط را
سیلی درشت باید و انبوه
سیلی مهیب خاسته از کوه

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط ا.رها |

خوابی در هیاهو

سهراب سپهری

آبی بلند را می اندیشم و هیاهوی سبز پایین را
ترسان از سایه خویش به نی زار آمده ام
تهی بالا نی ترساند و خنجر برگ ها به روان فرو می رود
دشمنی کو تا مرا از من بر کند ؟
نفرین به زیست : تپش کور
دچار بودن گشتم و شبیخونی بود نفرین
هستی مرا بر چین ای ندانم چه خدایی موهوم
نیزه من مرمر بس تا را شکافت
و چه سود که این غم را نتواند سینه درید
نفرین به زیست دلهره شیرین
نیزه ام یار بیراهه های خطرر را تن می شکنم
صدای شکست در تهی حادثه می پیچد نی ها به هم می ساید
ترنم سبز می کشافد
نگاه زنی چون خوابی گوارا به چشمانم می نشیند
ترس بی سلاح مرا از پا می فکند
من نیزه دار کهن آتش می شوم
او شمن زیبا شبنم نوازش می افشاند
دستم را می گیرد
و ما دو مردم روزگاران کهن می گذریم
به نی ها تن می ساییم و به لالایی سبزشان گهواره روان را نوسان می دهیم
آبی بلند خلوت ما را می آراید

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط ا.رها |

آیا ترا پاسخی هست؟

شفیعی کدکنی

ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند
آن لحظه هایی که چون موج
می بردت از خویش بی خویش
در کوچه های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می کرد


ادامه مطلب

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط ا.رها |

خسته تر از همیشه

خسرو گلسرخی

در دست های تو
دنیا
دروغین است
چشمت همه آهن
پایت همه تردید
دستت همه کاغذ
این فردا که فراز دارد می بینی
قلب بزرگ ماست
دریا درون سینه ام جاری ست
با قایق تردید
با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها
خاموش می شوند
گل ها معلق در فضا
یکریز می گریند
سنگین یک چیدن
سر پنجه ی بی اعتنای تست
و قلب مغموم کبوترها
در اصطکاک لحظه های دام
با سرخی شفاف
در انتظار مهربانی های چشمانند
پایت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنین آبشاران نیست
در درست های تو
دنیا دروغین است

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط ا.رها |

دل خوش

حسین پناهی

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندان های سفید

شنبه بیست و دوم فروردین 1388 توسط ا.رها |

غبار لبخند

سهراب سپهری

می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خاک آمیخته
رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشم من بر پیکرش افتاد گفت
آفت پژمردگی نزدیک او
دشت دریای تپش آهنگ نور
 سایه می زد خنده تاریک او

جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط ا.رها |

بهار عاریتی

شفیعی کدکنی

خضری مگر گذشته ازین راه
آه این چه معجزه ست
کز دور سبز می زند و جلوه می کند
تنوار خشک و پیر سپیدار پار
شاید
اما
نه
بی گمان
این پیچکی ست رسته و بالیده
و افکنده طیلسان بلندش را
بر قامت نژند سپیدار

جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط ا.رها |

قصه ی بهار

نادرنادرپور

به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
چرا ز جهان روی گردانده ای ؟
چه سود از بر و بوم خود یافتی
که در حسرتش جاودان مانده ای ؟
در این شهر غربت که مأوای توست
چنان زندگی کن که در زادگاه
و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست
بر آن خاک خونین ، میفکن نگاه
چو دیدی که گردون به کامت نگشت
ازو ، انتقامی دلیرانه گیر
چو در خاک خود ،‌ کامیابت نکرد
مراد از بر و بوم بیگانه گیر
شبانگاهی از خانه ،‌ بیرون خرام
شرابی به رنگ شفق ،‌ نوش کن
زمام خرد را به مستی سپار
غم زندگی را فراموش کن
همه کوی و برزن ،‌ پر از خوبروست
تو ،‌ از آن میان ، با یکی یار شو
بدان سان که پیشینیان گفته اند
به زنجیر زلفش گرفتار شو
گمان کن که در زیر چرخ کبود
تو هستی و ، او هست و ، دیار نیست
سراسر ،جهان شب از آن تست
به جز رندی و مستی ات کار نیست
چو دل از من این گفتنی ها شنید
زبونی رها کرد و نیرو گرفت
جهان ،‌ چهره ای سخت، زیبنده یافت


ادامه مطلب

جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط ا.رها |

میدان پروانه ها

محمد حقوقی

درخت دیوانه ی باد
باد دیوانه ی درخت
روزهای گمشده و
گیسوی بهم بافته ی شب ها ...
هرگزم از تخیل مرده مگو
از گریز واژه ها
از عصای پیر
که باری جوانی ام
آورده ی همین عصاست
حالی در شب پنجاه و هفت سالی
این منم با دل روشن از فانوس جالینوس
که کانون طواف پروانه هاست
من ، مسافر تازه نفس جاده های تازه ی جهان
همراه تو تا روز غریبه ی ناگهان
با ده هزار روز دیگر ...
  

جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط ا.رها |



شوونگ به معنای صدایی در شب است.

شعر نو
قطعه ادبی
داستان کوتاه

RSS 2.0
Free Page Rank Tool

Design By Parstheme