<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شوونگ</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Sep 2013 10:57:57 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>میلاد</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/280</link>
<description>نوای پرنیانی من . . . . تولدت مبارک سوم تیرماه یکهزارو سیصد و نود و دو</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 10:57:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/280</guid>
</item>
<item>
<title>نامه به فرزند 4</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/279</link>
<description>سلام عزیزم روزها و شب های آخری ست که اینگونه تو و من در هم و با هم نفس می کشیم. زمان اندکی داریم برای در هم زیستن. تو آرام تر از همیشه ای و من بی تاب تر. گویا تو مرددی و من نگران. تو مردد تغییری و من نگران توانایی. شاید هرگزم فرصت آن نباشد که ترا ببینم، ببویم ، ببوسم. شاید هرگزم فرصت آن نباشد ترا در آغوشم بفشارم آنگونه که ترا در درونم در آغوش گرفتم. شاید هرگزم فرصت آن نباشد که برایت از زندگی در این دنیای زیبا، در این دنیای زشت، از این دوگانگی حیات بگویم.</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 10:56:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/279</guid>
</item>
<item>
<title>نامه به فرزند 3</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/278</link>
<description>سلام عزیزم الان که در وجودم حرکت و اعلام وجود می کنی می اندیشم که چگونه با هم در دنیای بیرون تنم ارتباط برقرار خواهیم کرد. چگونه من ترا از تمام خودم و تو از تمام خودت مرا آگاه حس و درک خواهیم کرد. نمی دانم رابطه فرزند و مادر نزدیک تر از رابطه دو همسر است؟ آیا آگاهی مادر و فرزند از هم بیشتر از مادر و پدر است؟ نگرانم نوزاد نیامده من. نگرانم که من و تو هم گاهی به حس ناآشنایی برسیم. آنوقت همه چیز دردناک و غمگین می شود.</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 10:56:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/278</guid>
</item>
<item>
<title>نامه به فرزند2</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/277</link>
<description>امروز روز 14 اسفند ماه است. تو نیمه راه را برای رسیدن به این دنیا پشت سر گذاشته ای. نمی دانم دختری یا پسر؟ راستی می دانی در دنیا دو جنس وجود دارد. در حیوانات جنس نر و ماده ، در گیاهان هم گاهی جدا گاهی در یک گیاه دو جنس وجود دارد. انسان ها هم از دو جنس اند. مرد و زن. وقتی دختر یا پسری به بلوغ می رسند زن یا مرد نامیده می شوند. عزیز من هر کدام از این جنس ها خصوصیات خاص خود را دارند. مرد ها مقاوم و استوار و پرکار و ...ند و زنان لطیف و منعطف و ...</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 10:54:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/277</guid>
</item>
<item>
<title>نامه به فرزند 1</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/276</link>
<description>سلام عزیزم مدتی ست با من و در من و با ما زندگی آغاز کرده ای. شب زیبا و ترسناکی بود شبی که با خاله پشت در دستشویی منتظر اثبات حضورت روی برگه بودیم. بابا دور از واقعه اما بی گمان کنجکاو روبروی تلویزیون نشسته بود . وقتی آن دو خط صورتی ظاهر شد گویا تمام دنیا به یکباره به یک چشم برهم زدنی تغییر کرد . من و مسوولیت و بابا و مسوولیت و ... عزیزم نمی خواهم برایت از تلاش های بی امانه روزانه این دنیا برایت بگویم و ترا مردد و هراسان آمدن سازم.</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 10:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/276</guid>
</item>
<item>
<title>آخر...</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/275</link>
<description>گه گاه به نقطه ای می رسی که می خوای فردا صبحی نباشه، اما وقتی گه گاه هم معنیش رو تو زندگیت از دست میده دیگه هر لحظه می خوای لحظه بعدی وجود نداشته باشه. خیلی وقته من و نبودن دستمون تو دست همه اما نمی دونم چرا راه رسیدن به تاریکی انقدر دور و درازه برای جسم من. دیروز همکارم گفت این ناشکریه. به من که به درد شکرگذاری هر دم و هر بازدم دچارم گفت این ناشکریه ه ه ه. من و مرگ که آخرش با هم و در هم خواهیم آمیخت، قرار آفرینش من و خدا هم مرگ من بوده آخه این کجاش</description>
<pubDate>Tue, 13 Sep 2011 09:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/275</guid>
</item>
<item>
<title>دروغ</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/274</link>
<description>نمی دانم چرا خود را می فریبند به دروغ و گمان می برند که دیگران را فریفته اند؟ در این میانه می دانم هستند ساده اندیشان بی مغز ی که می شنوند و می گذرند. من اما در آتش خشمی می سوزم و به لکنت می افتم. این هم از ناتوان مردمانی چون من... اینجا هر اتفاقی که می افتد دست قوم ... در کارست. اینجا دختری در میدان شهر به ضرب گلوله کشته می شود و ضارب در کشور ...آموزش دیده است . اینجا کارگردان افتخار آفرین برای ...</description>
<pubDate>Sat, 11 Jun 2011 11:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/274</guid>
</item>
<item>
<title>س </title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/273</link>
<description>درد را سکوت می کنم خشم را سکوت می کنم فریاد را سکوت می کنم من خود سکوتم یا سکوت خود من دلم گرفته است گریه و اشک هم مرا آرام نمی کند. توان گفتنی نیست مرا و نه فریادی. از خویش نیز خسته ام. از این خویشی که خواسته ام و ساخته ام خسته ام. تهران 1389/10/04</description>
<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 10:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/273</guid>
</item>
<item>
<title>ناگزیر</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/272</link>
<description>مرا تاب ترا بی تابی ترا یاد مرا فراموشی تو و من را لاجرم بی مایی چرا تاب ترا چرا یاد مرا چرا ما را همیشه در گزیر روزها ناگزیری تهران 1389/09/14</description>
<pubDate>Sun, 05 Dec 2010 06:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/272</guid>
</item>
<item>
<title>پدر</title>
<link>https://shoovang.blogfa.com/post/271</link>
<description>اسم وبلاگ را از روی کتاب پدرگرفتم. همیشه از ته دل غمگین بودم که چرا در صفحه اول کتاب اسم خواهر و عموزاده هایم هست و اسمی از من نیست . مروري بر كتاب بهار اندك اندك داشت آخرين روزهايش را به دست زمان گذشته مي سپرد و تابستان گرم از راه مي رسيد. هوايي نسبتاً گرم فضاي باتلاق را پوشانده بود و اين حكايت از سفري دراز براي اردكها مي كرد. ديگر آخرين جوجه اردكها هم سراز تخم درآورده پرواز را آموخته بودند و مشتاق آغاز سفر بزرگ هرچه سريعتر كرم هاي گل باتلاق را مي جستند</description>
<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 06:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shoovang</dc:creator>
<guid>shoovang.blogfa.com/post/271</guid>
</item>
</channel>
</rss>
