میلاد

نوای پرنیانی من .

.

.

.

تولدت مبارک


                                                                     سوم تیرماه یکهزارو سیصد و نود و دو

نامه به فرزند 4

سلام عزیزم

روزها و شب های آخری ست که اینگونه تو  و من در هم و با هم نفس می کشیم. زمان اندکی داریم برای در هم زیستن. تو آرام تر از همیشه ای و من بی تاب تر. گویا تو مرددی و من نگران. تو مردد تغییری و من نگران توانایی.

 شاید هرگزم فرصت آن نباشد که ترا ببینم، ببویم ، ببوسم. شاید هرگزم فرصت آن نباشد ترا در آغوشم بفشارم آنگونه که ترا در درونم در آغوش گرفتم. شاید هرگزم فرصت آن نباشد که برایت از زندگی در این دنیای زیبا، در این دنیای زشت، از این دوگانگی حیات بگویم. اما نازنینم دوست دام تو بهترین ها را ببینی، بهترین ها را ببویی و ببوسی و در آغوش بفشاری. زندگی هم با همه ی بالاها و پایین هایش ارزش تجربه دارد. پس حرکتی دیگرباره عجولانه آغاز کن برای قدم نهادن در مسیری دیگر از زندگی ات. تغییر همیشه ترسناک و اضطراب آور است اما در جهت مثبت، روح و جسم ترا شاداب تر می کند و پا نهادن به این دنیا از در من ماندن، در تاریکی تردید ماندن تجربه ای شیرین تر است.

همراه ماه های خوب و بد من،

اگر با هم بودن را در فاصله جسممان تجبه کردیم تلاش دوچندان خواهم کرد برای لذت بردنت از آمدن. ترا با زندگی ناکرده های خود آشنا خواهم کرد تا اگر روزی چون من همراهی داشتی بتوانی از بهترین های زندگی برایش بگویی. اما اگر وعده دیداری نداشتیم دوست دارم دست نوشته هایم را ببینی و بخوانی و بدانی که در وجود من هر لحظه عشق تو جاری بوده است. دوست دارم بدانی با تمام سختی ها و دلتنگی ها و دوری ها و شکست ها ، لحظه های ناب شاد و تازه شدن و حس زیبای عشق هم هست. همیشه امیدی هست به لحظه بهتر. چرا که نازنین خدا، همیشهی همیشه در تو من حضور دارد. پس آرام ندگی را جدی لذت بردن و تجربه کردن آغاز کن.

ما ترا حس ترا بی صبرانه انتظار می کشیم. باشد که در اوج لحظه خوش با هم بودن ، زندگی را پاس محبت و لبخند داریم.

                                                                 دوست دارت

                                                                     مادر

                                            اول تیرماه سال هزار و سیصد و نود و دو

نامه به فرزند 3

سلام عزیزم

الان که در وجودم حرکت و اعلام وجود می کنی می اندیشم که چگونه با هم در دنیای بیرون تنم ارتباط برقرار خواهیم کرد. چگونه من ترا از تمام خودم و تو از تمام خودت  مرا آگاه حس و درک خواهیم  کرد. نمی دانم رابطه فرزند و مادر نزدیک تر از رابطه دو همسر است؟ آیا آگاهی مادر و فرزند از هم بیشتر از مادر و پدر است؟ نگرانم نوزاد نیامده من. نگرانم که من و تو هم گاهی به حس ناآشنایی برسیم. آنوقت همه چیز دردناک و غمگین می شود. آنوقت دل می گیرد.

می دانی حس امید و ناامیدی و دلتنگی چه حسی می تواند باشد؟ در من به آنها رسیده ای؟ امید حس خوش امکان رسیدن به چیزی ست که می خواهی و نومیدی حس ماندگی در خواستن و هیچ راهی نداشتن برای یافتن و رسیدن. اما دلتنگی، حس فشردگی قلب و تنگی نفس و تقلای چشم و باران اشک است که با اشک قلب آهسته آهسته آرام می شود و ریه ها اکسیژن می رسانند و چشمان شفاف می شوند مانند زمان تولد شفاف رهایی از هر چه  سخت بوده است و آنگاه آماده تجربه جدید می شوی. گاهی زمان امیدواری و نومیدی و دلتنگی دراز می شود. در امیدواری درازمدت همه چیز زیبا و پویا است و در نومیدی درازمدت رخوت. اما دلتنگی برای زمانی طولانی وجود را تکه تکه و دردناک می کند.

مرا ببخش که ترا با این تجربه ها آشنا می کنم به جای آنکه تنها شور و شعف را بیاموزی. اما عزیزم زندگی از تمام این تجربه ها شکل گرفته است. در زندگی لحظه های خوش امید و رسیدن بسیار است همچنان که لحظه های نومیدی و دلتنگی. امید و رسیدن تنها تجربه نخواهد بود همچنان که نومیدی و دلتنگی. اینجا همه چیز در کنار هم و با هم ترا وجود ترا شخصیت ترا شکل می دهد. دوست دارم به این درک برسی که امید و نومیدی و دلتنگی جز زندگی ست و با امید تمام زندگی نشوی و با نومیدی ساکن نفس کشیدن . دوست دارم در دلتنگی بی انگیزه زندگی نشوی. می دانم اگر دختر باشی این تجربه ها در تو پررنگ تر خواهد بود زیرا که حس پاک و بی غل و غش تو، همه چیز را با اثری بیشتر در تو نمایان خواهد کرد. اما اگر پسر باشی بی خیالی ذاتی ات همه چیز را برایت رقیق تر  می کند.دلم فشرده می شود وقتی حس می کنم تو دختر هستی زیرا نمی خواهم تجربه های مرا تو تجربه کنی. شاید اما تو دختری کامل تر از من شوی و  همسری درست تر.نازنینم  اگر دختر هستی مرا پذیرای من باش. مرا همانگونه که هستم از امید حضورت سرشار کن. در این تنهایی و غربت تو مرا پذیرای قلب پاک و بکر باش تا در تو و با تو هر آنچه آزارم می دهد نادیده بگیرم. من رها شده ام در خواستن ها و نخواستن ها یم. می دانی نگرانم تو هم پس از سال ها با هم بودن حتا درنیابی من چه رنگ را دوست دارم و در من چه رنگ دور از خواستن است یا من در اصرار های خواستنم ترا بیازارم. نگرانم  نگران. تو ابتدا با زبان و قلب و چشم من دنیا را خواهی شناخت اما بی گمان به سنی خواهی رسید که اندیشه ات با تجربه هایت شکل خواهد گرفت. امیدوارم تو همه درست ها را بیاموزی. امیدوارم تو همه درستی شوی. اما نازنینم بدان که توقع همه درستی بودن در عالم  حساب و کتاب و واقعیت خود نادرست است. بگذریم...

این روزها متوجه تغییر مکان کارم شده ای؟ دیگر از هیاهو و داد و بیداد و استرس خبری نیست. اینجا رویم را که بگردانم چشمانم پر از قاب درخت سپیدار و پنجره  می شود. رقص آرام و با طمئنینه برگ های سبز روشن و پرواز عجولانه دو سه گنجشک و البته یک آشیانه زاغ با دو جوجه ی تازه متولد. اینجا فضا مسموم دروغ و فریب نیست من خود خودم هستم و برگه و قلم و هر روز چیزی تازه. با اینحال بی امیدی یا نامیدی دل تنگم. گویا من همیشه ناراضیم؟! به این نکته خوب خواهم اندیشید. قول می دهم به این نکته تازه پی برده خوب بیاندیشم  و نتیجه ایی درست از این حس آزاردهنده که مرا منزوی خلوت خویش کرده است بگیرم.بی گمان تو در من و با من تلاش برای این قول را تچربه خواهی کرد.

عزیزم

سخنان ناگفته و احساس بیان ناشده ام باشد برای وقتی دیگر تا زوایای دلم دیگر بار ترا با من آشناتر کند.

 

                                                        دوستدارت

                                                                                                مادر

نامه به فرزند2

امروز روز 14 اسفند ماه است. تو نیمه راه را برای رسیدن به این دنیا پشت سر گذاشته ای. نمی دانم دختری یا پسر؟

راستی می دانی در دنیا دو جنس وجود دارد. در حیوانات جنس نر و ماده ، در گیاهان هم گاهی جدا گاهی در یک گیاه دو جنس وجود دارد. انسان ها هم از دو جنس اند. مرد و زن. وقتی دختر یا پسری به بلوغ می رسند زن یا مرد نامیده می شوند.

 

عزیز من

هر کدام از این جنس ها خصوصیات خاص خود را دارند. مرد ها مقاوم و استوار و پرکار و ...ند و زنان لطیف و منعطف و ... ند.

مرد قدرت طلب است. در جامعه ما که دینی به نام اسلام وجود دارد زن سخیف شده است. همیشه باید مرد سایه باشد. مرد به دنبال خوشگذراندن اوقات خویش است از خوردن و آشامیدن و احساس.این هویت مرد جامعه ماست. اما در این میان هم مرد خوب پایبند و صبور و پر تلاش مانند بابا هم هست.

زن ترد و حساس است. در جامعه بسته ما، او را به جرم دیده شدن مو و مچ پا و دست با لگد می زنند و به زور و با توهین و کشان کشان به محلی به نام پاسگاه می برند و انوقت مرد کثیفی او را به دست و ... آلوده وجود خود می سازد. زن خوب است در آغوش مرد و از فاصله آغوش تا فضای ما بین بد است. مرد با نگاه بد به او می نگرد .برجستگی های وجودش رنگ پوستش همه چیز حتا لحن گفتارش مرد را کنجکاو می سازد. زن مورد تجاوز فکری و روحی و جسمی قرار می گیرد. اما در این میان هستند زنانی مستقل و سالم و پر تلاش که زندگی را به دندان می کشند. برای زندگی خود و مردان خود و جامعه خود با پوست و استخوان و روح می جنگند.

من در جامعه ای دیگر یا مذهبی دیگر نزیسته ام که بدانم در آن میان زن و مرد چگونه بهم می نگرند اما در جامعه مسلمان ما اینگونه است.

نمی خواهم برایت از ویژگی های خوب و بد مرد و زن بگویم. اما تو هر جنسی که داشته باشی من و بابا منتظر تو هستیم و می خواهیم همه ویژگی های خوب خوب را داشته باشی. دلم می خواهد مانند پدربزرگت اهل فکر و هنر باشی و از مادربزرگت صبر و مهربانی را به ارث برده باشی. دلم می خواهد مانند خاله ات مقاوم و پرتلاش باشی.

راستی بابا از نژاد پاک و با غیرت و صبور و مهربان اما سرسخت کرد است. بابا یک کرد واقعی ست. دوست دارم همه خصوصیات خوبش در وجود تو باشد.

با خودت فکر می کنی که چقدر من من ودوست دارم دوست دارم و دلم می خواهد می کنم. اما نازنینم ترا بهترین بهترین آرزو می کنم. شاید فکر کنی بهتر و بهترین را من برایت در حال معنی کردن هستم. ولی بدان در این دنیا خودت خوبی و بهتری و بهترینی را درک خواهی کرد.

امیداورم معنای خوبی و پاکی را در وجودت داشته باشی و خودت در زندگی تجربه کنی و بدان برسی.

هرچه هستی خوب و پاک باش که دنیای زیبا با بدی تلخ و پر درد می شود.

                                                                           دوست دارت

                                                                                                      مادر

نامه به فرزند 1

سلام عزیزم

مدتی ست با من و در من و با ما زندگی آغاز کرده ای. شب زیبا و ترسناکی بود شبی که با خاله پشت در دستشویی منتظر اثبات حضورت روی برگه بودیم. بابا دور از واقعه اما بی گمان کنجکاو روبروی تلویزیون نشسته بود . وقتی آن دو خط صورتی ظاهر شد گویا تمام دنیا به یکباره به یک چشم برهم زدنی تغییر کرد . من و مسوولیت و بابا و مسوولیت و ...

عزیزم نمی خواهم برایت از تلاش های بی امانه روزانه این دنیا برایت بگویم و ترا مردد و هراسان آمدن سازم.  می خواهم برایت از بیرون دورن تیره خود بگوییم که پر از رنگ و آوا و نوید ست. رنگ آبی آسمان، سبز چمن، قرمز میوه های تابستانی و... آوای دلنشین نسیم در لابه لای شاخه های درخت ، آوای آرام باران بر شیشه های گرم اتاق نشیمن و آوای مهربان پدر که بی گمان پر هیجان داستانی برایمان حکایت خواهد کرد و نوید ... نوید یعنی پیامی خوش مانند حضور تو ، وجود تو در زندگی ما.

اینجا فصلی وجود دارد به نام بهار پر از شکوفه و گل و نسیم خنک و شنای آرام ماهی های قرمز در تنگ بلور و وقار سنبل و بنفشه پامچال و لاله و هیاهوی کودکانه مردم برای خرید همه چیزهای خوب و زیبا.

اینجا فصلی وجود دارد به نام زمستان سرد و گلوله های سفید برف و سکوت و خانه گرم مهربانی مادربزرگ و آجیل و هندوانه شب چله و شعر خوانی حافظ پدربزرگ. هیجانی دارد شنیدن صدای گرم و محکم پدربزرگ وقتی واژه های سخت را پشت سر هم و با ریتم می خواند.

اینجا فصلی وجود دارد به نام پاییز پر از رنگ نارنجی و قرمز برگ و آبی آبی آسمان. ترا در این فصل کشف حضور کردیم و بی گمان این فصل پر رنگ ترین فصل ها برای ما ست. من پیش از حس حضورت نیز عاشق این فصل بوده ام. فصلی پر از احساس وقتی حس تنهایی وجود ندارد. وقتی با عشق روزهایت را می تپی.

اینجا فصل چهارم تابستان گرم است و میوه های خوشمزه و عطر گرمشان. هلوی پرزدار، شلیل سفت و دلچسب، گیلاس شیرین و... تابستان فصل طعم هاست. فصل روز طولانی با هم بودن. شنا در آب خنک وسط ظهر. لذتی دارد تعطیلی و مسافرت و تجربه های جدید.

فصل در ذات زندگی ست.

در این عالم موجودات جالب و دوست داشتنی و البته ترسناکی نیز وجود دارد به نام حیوانات. اسب نجیب، سگ وفادار، گربه ملوس، ماهی ساکت، لاک پشت آرام و خرگوش تند و تیز. ارتباط زیبایی می توان با روح و جسم آنها برقرار کرد. دنیای زیبای دارد دنیای خوش با حیوانات سپری کردن.

البته باید بگویمت نازنینم دنیای مجازی نیز وجود دارد به نام اینترنت که توسط  وسیله بی روح کامپیوتر با آن دنیای زیبا و پر هیجان را از پشت یک صفحه مانیتور می توانی تجربه کنی.

عزیزم در این دنیا هرکس حرفه و پیشه ای دارد برای کسب درآمد و لذت های خوب را تجربه کردن. پیشه من در رابطه با دنیای حیوانات است. به من می گویند دام پزشک. یعنی کسی که حیوانات را اعم از حیوانات وحشی و اهلی درمان میکند. علم من علم زیبایی ست اگر منصف باشم. بدور از استرس. دنیای پر هیجانی ست. بی گمان در این چند ماهه که در من زیسته ای با شرایط کار من آشنا شده ای. بی شک بجز تو هیچ کس مثل من این روزها و شبهای کاری را تجربه نکرده است.

اما حرفه بابا. بابا موجود سحرآمیز و عجیب و غریب و دوست داشتنی ست که همیشه چیزی در وجودش برای حیرت زده کردنت دارد. بابا با دنیای مجازی و آن وسیله بی روح کامپیوتر سر و کار دارد و دنیای زیبا و زیبایی را خلق می کند. خودت باید روزی را با او بگذارنی تا دریابی چه دنیایی دارد کار بابا.

 

اما تو زندگی و تجربه هایش و هنر.

من عاشق هنر موسیقی و شعر و نقاشی ام و بابا از موسیقی و سینما و ورزش لذت می برد. بی گمان با او روزهای پر هیجانی از ورزش را تجربه خواهی کرد . با او که دایره المعارف سینماست بی گمان روزهای خوبی را با داستان های خوب سپری خواهی کرد و اگر دلت خواست می توانیم من و تو با هم با رنگ و قلم و بوم طرح هایی جدید از حس خلق کنیم. می توانیم با هم آرزوی دست نیافته مرا برای آموختن ساز برآورده کنیم. شاید تو بهانه ای شوی برای طنین موسیقی در خانه...

 

عزیز من

در این ساعت از روز بیشتر از همیشه خسته ام. باقی گفتگو مان باشد برای روزی دیگر.

 

                                                                 دوست دارت

                                                                                                    مادر

آخر...

گه گاه به نقطه ای می رسی که می خوای فردا صبحی نباشه، اما وقتی گه گاه هم معنیش رو تو زندگیت از دست میده دیگه هر لحظه می خوای لحظه بعدی وجود نداشته باشه. خیلی وقته من و نبودن دستمون تو دست همه اما نمی دونم چرا راه رسیدن به تاریکی انقدر دور و درازه برای جسم من. 

دیروز همکارم گفت این ناشکریه. به من که به درد شکرگذاری هر دم و هر بازدم دچارم گفت این ناشکریه ه ه ه. من و مرگ که آخرش با هم و در هم خواهیم آمیخت، قرار آفرینش من و خدا هم مرگ من بوده آخه این کجاش ناشکریه که به خوای این درد و زجر به پایان دنیایش برسه تا به عذاب اون دنیایش زودتر برسیم و آخرش چی؟؟؟؟؟

نمی دونم....


بیست و دوم شهریورماه نود

تهران

سبزدشت

دروغ

نمی دانم چرا خود را می فریبند به دروغ و گمان می برند که دیگران را فریفته اند؟ در این میانه می دانم هستند ساده اندیشان بی مغز ی که می شنوند و می گذرند. من اما در آتش خشمی می سوزم و به لکنت می افتم. این هم از ناتوان مردمانی چون من...

اینجا هر اتفاقی که می افتد دست قوم ... در کارست. اینجا دختری در میدان شهر به ضرب گلوله کشته می شود و ضارب در کشور ...آموزش دیده است . اینجا کارگردان افتخار آفرین برای ... با نماد ملی برای گفتن از مرگ ها و تعدی ها سخنران می شود.اینجا مردمی در خیابان فریاد می زنند و صدا از آن قوم ی... است که برای عمل این همه راه آمده است درحالی که برای گفتنش فشار کلیدی کافی ست برای نداشتن تهران و تهرانی...

نمی دانم ...این واژه چهار حرفی چه قدرت عظیمی دارد که واژه شش حرفی آنها به این همه ترس دچار است...

س

درد را سکوت می کنم

خشم را سکوت می کنم

فریاد را سکوت می کنم

من خود سکوتم

یا سکوت خود من


دلم گرفته است گریه و اشک هم مرا آرام نمی کند. توان گفتنی نیست مرا و نه فریادی. از خویش نیز خسته ام. از این خویشی که خواسته ام و ساخته ام خسته ام.


تهران

1389/10/04

ناگزیر

مرا تاب ترا بی تابی

ترا یاد مرا فراموشی

تو و من را لاجرم بی مایی

چرا تاب ترا

چرا یاد مرا

چرا ما را

همیشه در گزیر روزها ناگزیری


تهران

1389/09/14

پدر

اسم وبلاگ را از روی کتاب پدرگرفتم. همیشه از ته دل غمگین بودم که چرا در صفحه اول کتاب اسم خواهر و عموزاده هایم هست و اسمی از من نیست .


مروري بر كتاب

بهار اندك اندك داشت آخرين روزهايش را به دست زمان گذشته مي سپرد و تابستان گرم از راه مي رسيد. هوايي نسبتاً گرم فضاي باتلاق را پوشانده بود و اين حكايت از سفري دراز براي اردكها مي كرد.
ديگر آخرين جوجه اردكها هم سراز تخم درآورده پرواز را آموخته بودند و مشتاق آغاز سفر بزرگ هرچه سريعتر كرم هاي گل باتلاق را مي جستند تا گرسنگي دير به سراغشان بيايد. آب باتلاق همچنان پايين تر مي رفت و آفتاب بهاري با تير حرارتش قلب باتلاق را نشانه مي گرفت …


تهران

وهم

مرا گاهی نگاهی

مرا گاهی امیدی به نگاهی

مرا گاهی امیدی

مرا گاهی وهم امیدی

مرا با مردگی زنده پندارید

مرا با زندگی مرده ...



تهران

کودکانه

یاد کودکی و یاد تو

با کودکی و با تو

با تو و با تو

بهانه ست گفتن از گذشته

بهانه ست خاطره

من در تو

من با تو

من در خاطره

من با گذشته...

همه گفتن ها

همه سکوت ها

همه  من

همه من

عشقی ست که در زنگار آیینه همه آن ها که می گویند و می شکنند

کودکی معنا می دهد.

می خواهم در کودکی

می خواهم در عشق

می خواهم در تو

با تو

زندان زندگی در زندگی آن ها را صبوری کنم...

صبور عشق من باش...

وقتی ...

وقتی بال های پرنده ی آرزو یت به سنگ بازی کودکانه کلمات آدم های بزرگ می شکند وقتی ریشه های بی تاب جوانه ی زندگی ت به سنگ تنگ نظری و کوته بینی آدم های به اصطلاح بزرگ بر می خورد وقتی در آیینه نگاهت آنان که باید باشند گم حضور می شوند... وقتی دلت می شکند با آسمان گریه مکن .به چشم های خسته من اندیشه کن....

هدیه

آرام من

مرا به صبوری خویش

سهمی از وفا می بخشی

باشد که به وفا

ترا صبور لحظه های سخت زندگی سازم.



عزیزم تولدت مبارک

پرواز

پرواز سخت بی آسمانی

آسمان تصویری بر پرده

پرده ای آویخته بر دیوار

باز هم دیوار

پرواز را به خاطر بسپار

بی تکرار خاطره ها

بی بال و بی پر

بی اندیشه ی نقاشی آسمان

با ذهن پرواز را تمرین کن...

 

پرواز را به خاطر بسپار

تبعیدگاه

بگذار تبعیدگاه من

شهر پر تپش سرخ و گرم خون قلب تو باشد

که من فسرده ی گذشته ام

به موسیقی آرام و موزون شهر قلب تو

التیام امروز یابم...

تا در گهواره قلب تو

 به بکارت دوران کودکی خویش بازگردم.

من روح پاک و خواسته های پاک

من لبخند پاک و آرزوهای پاک کودکی خویش را می خواهم.

بگذار

در تبعیدگاه قلب تو

به دوران کودکی خویش بازگردم.

دانژه

آن صندلی سرد همیشگی

رو به شیشه های سرد بی خیالی

که تصویر انعکاس برق نگاهی بود

در سرمای زمستانی سرد

در گرمای تابستانی نیز سرد.

نه قهوه ی گرم

نه نوشیدنی لیمویی سرد

هیچ چیز تصویر او را در شیشه های سیاه بی تخیل

تاب نمی آورد

مگر آن ساعت صبور

که مدام در تخیل خویش در اندیشه ای تکرار می شود...

تپش عشق....

خورشید نیمه شب

نادرنادرپور

مرد می گفت که : خورشید از آن زاویه خواهد تافت
نقطه ای را به سرانگشت نشان می داد
ما ، بدان سو نظر افکندیم
 نقطه ای سرخ ، در اقصای مه آلوده ی شب می سوخت
 مرد ، می گفت که : خورشید، ازین پس نه همان بادیه پیمای کهنسال است
که همه روزه فلق را به شفق می دوخت
بل جوانی است سهی قد و میان باریک
گندمی موی و طلایی چشم
که حریری به صفای نمک و نور به تن داد
نیمتاجی زده بر گیسو ، چون شانه ی پوپک ها
چکمه ای کرده به پا ، سرخ تر از پنجه ی اردک ها
 اسب می راند و ، از راه نمی ماند
 تا شما را به تماشای جهان خواند
همه ، خورشید جوان را به گمان دیدم
 شوق دیدار چنان بود که گرییدیم
2
گرچه دیدیم که شب ، یکسره تاریک است
مرد ، می گفت که : آن معجزه نزدیک است
پس ، دگر باره به سویی که نشان داد ، نظر کردیم
ناگهان برق در آن نقطه ی موعود ، حریق افروخت
گوشه ای از شب تاریک در آن آتش خونین سوخت
پیری از شعله برون آمد
از کلاهی که شباهت بر عرقچین لئیمان کلیمی داشت
 مویی افشانده بر اطراف سرش چون کاه
در قبایی که تعلق به غلامان قدیمی داشت
پیکر فربه او ، کوتاه
دیده ی سرخ برافروخته اش گریان
پای لنگش چو همان بادیه پیمای کهن ، عریان
پنجه ی سوخته اش غرقه به خون آمد
در افق ، یک دم ، چون صبح نخستین ماند
پس از آن ، روی عزیمت به قفا گرداند
همه ، خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدیم
 شدت گریه چنان بود که خندیدم

فرزند من کجاست؟

سیاوش کسرایی

ای جنگ جنگ جنگ
ای جنگ آدمی کش ای جنگ تیز چنگ
فرزند من کجاست
روی کدام خاک غریبی غنوده است ؟
در خواب دیدمش
 از روی تپه های شقایق
چون ابر می گذشت
سر در پی اش نهادم و با نام خواندمش
 گم شد فراز دشت
 اینک ای جنگ کینه جو
 با من بگو که او
 روی کدام پشته به غربت عنوده است
 روی کدام سنگ
با گل به گل شقایق پر پر به پیرهن
با تیره فام توده خاکی درون چنگ؟

شمال نیز

اسماعیل خویی

جنوب شهر را باران ویران خواهد کرد .

جنوب شهر را
باران
ویران خواهد کرد .
و من – شگفتا ! – غمگین نمی شوم .
نگاه کن :
تمام اندوهش را ابر در فضای باران پاشیده ست .
و من ، که عاشق اندوه بوده ام ،
نگاه می کنم ، اما
از این تماشا غمگین نمی شوم .
نگاه می کنم ، اما
به غیر ابر نمی بینم
که می سراید ...
اندوهش را ؟ ...
نه !
سقوط غم را در خود باید جشن بگیرم .
نگاه می کنم ، اما
به غیر ابر نمی بینم
که می سراید خشم شبانه خود را ،
و می نوازد در آذرخش ، در رگهای من ،
سرود سرکش بیدارتازیانه خود را .
سقوط عاطفه های لطیف را درخود
باید
امشب
جشن بگیرم .

ادامه نوشته